خونت هنوز کف جاده است

و من راننده ای

که هی سکه کفاره می اندازم رویت

و بلندمی گویم

خدا کند نمرده باشی

سالهاست ماشینم را عوض می کنم

اما خونت افتاده گردنم

مثل دستهایت

که ردش پاک نمی شود

مثل گناهی که

به گردن نگرفتم

به آغوش گرفتم

من فقط می خواستم همسفرم را دور بزنم

دیر ترمز کردم

هیچ کس نفهمید که دستهات بوی دستهام را می داد

و صندلی ماشین عطر تنت را

هیچ کس نفهمید

آینه ماشین چقدر رنگ روسریت را دوست داشت

هیچ کس نفهمید

که من از ترس بدبختی

این همه آرزوی خوشبختی دارم برایت

همسفر غریبه ام می گوید

چقدر دلواپس عابر ان پیاده ام

من راننده خوبی هستم

فقط نمی دانم چرا

تنم درد می کند

از سکه های کفاره

و گاهی فکر می کنم

نکند گشت نامحسوس

خرافه نباشد

نکند راننده ها  ی خوب

عابر گیجی باشند

نکند دیر ترمز کنند..

آینه ماشین دارد گریه می کند

نکند دلتنگ توست ...