باران

کاری بر نمی آید

آز آب نیسان هم

فقط خاطره ها خیس می شوند

چشمهام

و حیاط کاخ گلستان

که لابد زنهای لپ گلی هنوز پشت اندرونی ها سجاده پهن کرده اند

به دعا

بارانی که پایین می آید

دعا ها را بالا می برد

من می ترسم دعا کنم

می ترسم

می ترسم

باید به اندرونی بروم

دعایم راهش را گم کند شاید

خاطره

 

گرسنه نیست

دلش برای خوابهایم تنگ شده

مراقب باش خاطره نشوی

پلنگ پتویم می خوردت