از یلدا بپرس

زنهای سرد پیشانیشان بلنداست

بختشان هم

زنهای سرد دل نمی دهند

حاشانمی شوند

تماشا می شوند

یک شب به پایشان می نشینی

یک زمستان سردی

خون همه هندوانه های زیر بغلت  را می ریزند

و خون  انارهیچ دلی  را به گردن نمی گیرند

زنهای سرد خون دل نمی خورند

 یک عمر به پایت نمی نشینند

زنهای سرد

شب نشین ها ی خوبیند

شب چره می آورند

و سپیده نزده می روند

یک دانه موی سپید ندارند

برف عالم را می ریزند روی شانه هایت

روی موهایت

بغلشان کنی آب می شوند

فردا صبح هیچ ردی ازشان نمی ماند

و دهانت طعم بستنی می دهد با طعم هندوانه

و شب بعد بانوی برفی  شانه دیگری می شوند 

می توانی بگویی کدام زن ؟

کدام شب ؟

کدام یلدا؟

زنهای سرد به اندا زه تمام عروسهای یخی باغ زیبایند

خوشبختند

زنهای بالابلند زیبا

باور نداری

از یلدا بپرس ؟

 

یک آینه دلتنگ

خونت هنوز کف جاده است

و من راننده ای

که هی سکه کفاره می اندازم رویت

و بلندمی گویم

خدا کند نمرده باشی

سالهاست ماشینم را عوض می کنم

اما خونت افتاده گردنم

مثل دستهایت

که ردش پاک نمی شود

مثل گناهی که

به گردن نگرفتم

به آغوش گرفتم

من فقط می خواستم همسفرم را دور بزنم

دیر ترمز کردم

هیچ کس نفهمید که دستهات بوی دستهام را می داد

و صندلی ماشین عطر تنت را

هیچ کس نفهمید

آینه ماشین چقدر رنگ روسریت را دوست داشت

هیچ کس نفهمید

که من از ترس بدبختی

این همه آرزوی خوشبختی دارم برایت

همسفر غریبه ام می گوید

چقدر دلواپس عابر ان پیاده ام

من راننده خوبی هستم

فقط نمی دانم چرا

تنم درد می کند

از سکه های کفاره

و گاهی فکر می کنم

نکند گشت نامحسوس

خرافه نباشد

نکند راننده ها  ی خوب

عابر گیجی باشند

نکند دیر ترمز کنند..

آینه ماشین دارد گریه می کند

نکند دلتنگ توست ...

 

مرخصی

روی برگه های مرخصی ساعتی

به مرخصی می روی

وقتی برایش شعر می گویی

که می دانی رییست امضایش نمی کند

و او انکار می کند

که مخاطب خاص شعرهای یک دسته مرخصی ساعتی  است

برگه های مرخصی فقط شهادت می دهند

حواست به بیت المال نبود

هیچ کس شهادت نمی دهد

که تو

شعرش بودی

که شاعرش حاشایش کرد

شاعر اگر شاعر باشد

زیر شعرش نمی زند

مثل مادری که منکر بچه اش نمی شود

حالا بگو ملک الشعرا باشد

شعر ناموس شاعر است

شاعران هم روشنفکر شده اند لابد

باید برایت یک دسته برگه مرخصی بیاورم

و گرنه این اداره خفه ات می کند

مثل بغض جاماندن

پرنده

می ترسم

پناه ببرم به اولین درخت بی ریشه سرراهم

پناه برخدا

پرنده بی درخت هم زنده می ماند

اما پرنده روی درخت بی ریشه

خواب پرواز را هم نمی بیند

هراسی نیست

خدا پرنده های لال را هم دوست دارد