رقص

حالا به هیچ تقویمی بدهکار نیستم  

ولی بعضی روزها بوی سوختگی می دهند 

بوی زنی که خودسوزی کرد  

روی شمع های تولد 

فرقی ندارد  

همه لباسها ی جدیدت  

که در حسرت نگاه من راه راه شدند  

بوی زنی سوخته را می دهند  

که دوباره قد کشید  

زن شد  

آنقدر که روی خاکسترش برقصد

برگ

آذر 

به باغمان افتاد 

برگ نه  

برگ برنده مرا 

سایه دارترین درخت باغ  

پدر را برد