من هنوز توی شکم دوم بودم

که مادرم عاشق تقویم شد

اما من عاشق خانه ای هستم

که دیوارش

نه تقویم دارد

نه ساعت

تا زبانشان راکوتاه کنم

باید بنشینم شعرهایم را بزرگ کنم

یادم باشد پرده های خانه راکنار نزنم

تا کوچه های چشم به راهی خیس نشود

می دانم

به راه می آورم

این کوچه ها را

روی تمام تقویم ها را سفید می کنم

کمر خاطره را می شکنم

زور تنهایی خیلی زیاد است

۲۵ مرداد ۹۱