تبليغاتX
پريشانخانه
شعر
 امروز فردا
باشد

امروز

 مال  من

و همه فرداها

مال او

که مرا دارد

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391  |
 دیر یا زود

به همه معلمان عزیزم

چشمم به تخته

فرشته ی پای تخته

چقدر حوصله دارد

خیالش تخت است

دیر یا زود

آدم می شوم

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391  |
 باران
کاری بر نمی آید

آز آب نیسان هم

فقط خاطره ها خیس می شوند

چشمهام

و حیاط کاخ گلستان

که لابد زنهای لپ گلی هنوز پشت اندرونی ها سجاده پهن کرده اند

به دعا

بارانی که پایین می آید

دعا ها را بالا می برد

من می ترسم دعا کنم

می ترسم

می ترسم

باید به اندرونی بروم

دعایم راهش را گم کند شاید

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  |
 خاطره
 

گرسنه نیست

دلش برای خوابهایم تنگ شده

مراقب باش خاطره نشوی

پلنگ پتویم می خوردت

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391  |
 فقط
 طوفان است

 فقط خدا به دادت برسد

نا خدایت

بی خدا شده

لنج زیبا

اسفند ۹۰ چابهار

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390  |
 ادم برفی
خدا لعنتت کند

آدم برفی

چرا گفتی آدمش هستی ؟

این حوا

دیگر

آدم

نمی شود

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390  |
 یخ
حلال نمی کنم

شیری را که به پلنگ پتو دادم

چله زمستان است

رفته سراغ یک پتوی دو نفره

و جنگل پتوی من یخ زده

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در شنبه یکم بهمن 1390  |
 فقط
فقط یک آرزو می تواند

هر روز

آرزویی سقط کند

که دستهایش کامل شده

و دلش

و همه بگویند

کار خوبی کردی

فقط یک آرزو می تواند

این همه فاتحه بخواند

برای آرزوهایی که با دستهای بی رگش دفن کرده

و با شیری که رگ کرده است

فقط یک آرزو می تواند

بی رحم باشد

این همه .................

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در دوشنبه نوزدهم دی 1390  |
 چه دور
دانه نمی کنیم

انار دلمان را

تا خون به پانشود

وهی هندوانه های سفید

زیر بغل هم می گذاریم

روی کرسی نشاندیم حرفهایمان را

که زیر هیچ کرسیی جمع نمی شویم

و پاهایمان یخ زده

ما آدمهای راه راه

چشم به راهیم

هر شب یلداست

و صبح

چه دیر

چه دور

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در چهارشنبه سی ام آذر 1390  |
 زخمه های روز دهم
الهی

آب نه

تاب بده

تا نشکنیم

۲

همه مهریه مادرم را بگیر

بریز روی آتش ظلمت

قطره ای هم به ما نده

بی فایده است

خاموش نمی شود

۳

سرگردانیتان ابدی شد

سر که را می گردانید؟

۴

ندیدم غیر از زیبایی

و ندیدی غیر ا ز زشتی

چه شوربختند چشمانت یزید

۵

دیگر از گلویتان پایین نمی رود

آب فرات نه

آب خوش

مادرم دست به آسمان برده است

۶

دیگر دهانت بوی شیر نمی دهد

مردی شدی پسرم

گلویت بوی خون می دهد

زود از شیرت گرفتم

شیری که دیگر ندارم

حلالت

چقدر بزرگی برای این نیزه کوچک

و چه کوچک است این گهواره برایت

|+| نوشته شده توسط آرزو خمسه کجوری در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390  |
 
 
بالا